دیگه حرفی ندارم...
بعد از ناهار سوغاتی هام رو بهم تحویل دادن و من با شور و هیجانی مشغول باز کردنشون شدم.از قدیم گفتن لذتی که تو باز کردن هدیه هست تو هیچ چیز نیست و من کاملا بهش اعتقاد داشتم...!!( ضرب المثل من درآوردی!!!)
برچسب‌ها: دکتر آرام فر, خاطرات دکتر آرام فر, ماجراهای من و آقای آرام فر
ادامه مطلب

[ شنبه شانزدهم دی 1391 ] [ 9:53 AM ] [ zahra ]

[ ]

پشیمانی را چه سود؟!
بعد از خوردن شام  رفتم که یه فیلم خوب ببینم و شب تنهای خودم رو با خودم قسمت کنم! راستی راستی زندگیم مجردی شده بود.با خودم فکر کردم که نه تنها جالب نیست بلکه خیلی هم مزخرفه...


برچسب‌ها: دکتر آرام فر, خاطرات دکتر آرام فر, ماجراهای من و آقای آرام فر
ادامه مطلب

[ دوشنبه یازدهم دی 1391 ] [ 11:39 PM ] [ zahra ]

[ ]

من و خاطره ها!!!

وقتی رسیدیم خونه بارون کاملا بند اومده بود ...زمین نم داشت و بوی برگ درختها و چمن های خیس خورده ی کنار در، تو فضا پیچیده بود!

هوای خوبی بود اما من که بعد از مدت ها رفته بودم سر کلاس حسابی خسته بودم و دوست داشتم هرچی سریعتر بخوابم...
برچسب‌ها: دکتر آرام فر, خاطرات دکتر آرام فر, ماجراهای من و آقای آرام فر
ادامه مطلب

[ شنبه بیست و هفتم آبان 1391 ] [ 2:19 PM ] [ zahra ]

[ ]

یه دنیا خاطره!!

استاد وارد کلاس شد و همه سر جاهاشون نشستند و آماده جواب دادن به ادامه تست ها شدند...بچه ها بعد از حل کردن چند تست شروع کردن به حرف زدن و همون لحظه بود که استاد رو به بچه ها گفت: جوونا ...


برچسب‌ها: دکتر آرام فر, خاطرات دکتر آرام فر, ماجراهای من و آقای آرام فر
ادامه مطلب

[ دوشنبه هشتم آبان 1391 ] [ 5:34 PM ] [ zahra ]

[ ]

مونده تا دلتنگی!!
زنگ شیمی با همه خنده ها و سوتی های زینب به پایان رسید و ما رفتیم که یه ناهار توپ بزنیم به بدن!زینب که تو کلاس بیشتر از همه فعالیت کرده بود و فسفر سوزونده بود با اشتهای توصیف نشدنی به سمت بوفه رفت و...

برچسب‌ها: دکتر آرام فر, خاطرات دکتر آرام فر, ماجراهای من و آقای آرام فر
ادامه مطلب

[ جمعه پنجم آبان 1391 ] [ 4:50 PM ] [ zahra ]

[ ]

دوست عزیز!!
تمام شب داشتم تو خواب و رویای کلاس سر می کردم و از طرفی استرسِ خواب موندن و بیدار نشدن نمی گذاشت تا با خیال راحت بخوابم...
برچسب‌ها: دکتر آرام فر, خاطرات دکتر آرام فر, ماجراهای من و آقای آرام فر
ادامه مطلب

[ جمعه بیست و هشتم مهر 1391 ] [ 6:22 PM ] [ zahra ]

[ ]

چوب پنبه یا چوب پرده!؟؟

جمعه 14 فروردین- 9 صبح

بووووووووووووم!!!

از خواب پریدم... درد عجیبی همزمان پیچید تو سرم و ضربان قلبم رو تو مغزم حس کردم... بمب منفجر شده!؟ ملافه رو زدم کنار و با سرعت به...
برچسب‌ها: دکتر آرام فر, خاطرات دکتر آرام فر, ماجراهای من و آقای آرام فر
ادامه مطلب

[ جمعه بیست و یکم مهر 1391 ] [ 11:46 PM ] [ zahra ]

[ ]

الو...110؟؟؟

هر چی هوا تاریک تر میشد جمعیت بیشتر و بیشتر میشد طوری که دیگه جایی برای نشستن مردم نبود!

مجری برنامه که محمد سلوکی بود اومد روی سن و شروع کرد به خیر مقدم گفتن و سلام و احوال پرسی کردن...


برچسب‌ها: دکتر آرام فر, خاطرات دکتر آرام فر, ماجراهای من و آقای آرام فر
ادامه مطلب

[ یکشنبه شانزدهم مهر 1391 ] [ 7:54 PM ] [ zahra ]

[ ]

شام آخر
وارد خونه مون که شدیم زینب چرخی زد و گفت:نه معلومه برای خودت کدبانویی شدیا...خوبه خوبه...خوشم اومد...خوب همه جا رو برق انداختی ها! پس اگه اجازه بدید واسه پسرم بیام خواستگاری دیگه!
برچسب‌ها: دکتر آرام فر, خاطرات دکتر آرام فر, ماجراهای من و آقای آرام فر
ادامه مطلب

[ یکشنبه نهم مهر 1391 ] [ 10:51 PM ] [ zahra ]

[ ]

کافی شاپ با طعم خنده!!!

به مدت یک هفته و اندی حسابی درگیر برنامه درسیم بودم و اصلا متوجه گذشت زمان و روزها نشدم...

تو اون مدت مامان اینا مدام شب ها زنگ می زدند و جویای احوالات من می شدند و همچنین خاله اینا و زینب و مریم که مدام شب ها من رو به حرف می گرفتند و نمی ذاشتند بخوابم...
برچسب‌ها: دکتر آرام فر, خاطرات دکتر آرام فر, ماجراهای من و آقای آرام فر
ادامه مطلب

[ سه شنبه چهارم مهر 1391 ] [ 9:42 PM ] [ zahra ]

[ ]

این دو هفته کی تموم میشه!؟

سلام خوبی....

سلام شمائید...بله رفتن...

خوب ایشالله که به سلامتی به مقصدشون میرسن...تو خوبی....

مرسی...آره خوبم....همه چی آرومه!!!


برچسب‌ها: دکتر آرام فر, خاطرات دکتر آرام فر, ماجراهای من و آقای آرام فر
ادامه مطلب

[ پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1391 ] [ 8:58 AM ] [ zahra ]

[ ]

هر شب تنهایی...

اواخر اسفند ماه بود و بچه ها در تکاپوی خونه تکونی عید و خرید کردن و البته درس خوندن!!!

استاد ها مدام نصیحت می کردند و از اهمیت دوره چند روزه تعطیلات عید می گفتند!


برچسب‌ها: دکتر آرام فر, خاطرات دکتر آرام فر, ماجراهای من و آقای آرام فر
ادامه مطلب

[ دوشنبه بیستم شهریور 1391 ] [ 7:17 PM ] [ zahra ]

[ ]

ساکت!!!
دوران انتخابات 88 بود و ما هم از اونجایی که ناچار مجبور بودیم برای کلاس هم که شده تو خیابون و میدان انقلاب تردد کنیم ،همه چیز رو از نزدیک لمس می کردیم...
برچسب‌ها: دکتر آرام فر, خاطرات دکتر آرام فر, ماجراهای من و آقای آرام فر
ادامه مطلب

[ شنبه یازدهم شهریور 1391 ] [ 3:44 PM ] [ zahra ]

[ ]

زیست با طعم پسته!!
سر کلاس ریاضی بودیم که آقای خوانچه زر درمورد کله پاچه حرفی زدند و این ماجرا موضوعی شد برای کل کل بین من و دوستام...یکی می گفت من عاشق کله پاچه ام یکی می گفت من بدم میاد و...
برچسب‌ها: دکتر آرام فر, خاطرات دکتر آرام فر, ماجراهای من و آقای آرام فر
ادامه مطلب

[ شنبه چهارم شهریور 1391 ] [ 7:47 PM ] [ zahra ]

[ ]

خشم آرام فر همه را فرا می گیرد!!!
خوب یادمه آقای آرام فر روز اول کلاس با صدای بلند و رسا رو به همه ی ما کرد و گفت: همین الان با همه تون اتمام حجت میکنم که بعدا نگید نگفتی! موبایل بازی سر کلاس ممنوعه!!!یا خاموشش می کنید یا

برچسب‌ها: دکتر مهدی آرام فر, خاطرات دکتر آرام فر, کلاس کنکور
ادامه مطلب

[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 6:52 PM ] [ zahra ]

[ ]

دکتر آرام فر در نمایشگاه کتاب

[ چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1391 ] [ 6:50 PM ] [ zahra ]

[ ]

زمان به سرعت میگذرد.....
چهار،پنج هفته ای گذشته بود و من به روال کلاس ها و استادها عادت کرده بودم...درس و تست و نکته ها هم خوب پیش می رفت و تقریبا جلو افتاده بودم....هرچند از دروس عمومی هنوز عقب بودم اما اختصاصی ها،خصوصا زیست و ریاضی عالی پیش رفته بودن...
برچسب‌ها: دکتر مهدی آرام فر, خاطرات دکتر آرام فر, کلاس کنکور
ادامه مطلب

[ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390 ] [ 10:16 PM ] [ zahra ]

[ ]

هیولا....؟!!!!(5)
فردای اون روز ،بعد از تعریف کردن ماجراهای روز قبل برای مریم تصمیم گرفتم که برم سراغ درس ها...بنابر این کتاب های ریاضی و شیمی رو برداشتم و روی میز گذاشتم...از ریاضی شروع کردم اما واقعا برام سخت بود بعد از یه مدت دوری از درس ها دوباره شروع به خوندن کنم...
برچسب‌ها: دکتر مهدی آرام فر, خاطرات دکتر آرام فر, کلاس کنکور
ادامه مطلب

[ پنجشنبه دوازدهم آبان 1390 ] [ 11:22 PM ] [ zahra ]

[ ]

من آماده ام...
زنگ زدم به بانک کتاب و هر چی که استاد گفته بود رو سفارش دادم...بعد از ظهر کتاب ها روی میزم بودن… بازش که کردم مقدمه اش جلوم ظاهر شد... شروع کردم به خوندن و خوندن و خوندن...
برچسب‌ها: دکتر مهدی آرام فر, خاطرات دکتر آرام فر, کلاس کنکور
ادامه مطلب

[ شنبه شانزدهم مهر 1390 ] [ 6:5 PM ] [ zahra ]

[ ]

این دیگه کیه؟

هوا خیلی گرم بود!

بحث و گفتگوی من با مامان به هیچ جا نرسیده بود و من ناچار تسلیم شدم...
تمام راه داشتم به یک سالی که گذشته بود فکر می کردم و به...

برچسب‌ها: دکتر مهدی آرام فر, خاطرات دکتر آرام فر, کلاس کنکور
ادامه مطلب

[ جمعه دهم دی 1389 ] [ 0:0 AM ] [ zahra ]

[ ]