دلنوشته ی محمد رضا گلزار برای خدا در شب های قدر
در قصه ءمن با تو،من دلم را جایی فرستاده ام که میزبان خوبی دارد ... حس نابی دارد... ! قصهء بودنت هایت را قدردانم ... سهم من ازتو در قصه ای با تو ،به اندازهء همین بودن هاییست که آرامم میکند ... من در قصه ای زیبا با تو ام ...! تو را میشناسم به خوبی ... خوب تر از خودم ...!!!
اما دلگیرم کمی ... ! تو مرا بفهم تو مرا از چشمهایم بخوان...! سکوت کرده ام ... ! من،تنها باتو تنها نیستم...! در دل حرفها دارم...!...

خدایا ! دو رویی ، حقیقت تلخ این روز و روزگار را ٬از میان ببر ... من در این روزگار نقابها دیده ام ... قضاوتها دیده ام ... لبخندهای مصنوعی دیده ام ، دوستی های مصلحتی دیده ام ... و جمله هایی که هر چه هست از سر خیرخواهی نیست ،شنیده ام ... !زمین پر است از کسانی که به ظاهر پرچم صداقت را به اوج برده اند ... !ديگر خسته ام از عواطف مسموم اطرافم ... اسیر پیله ء بدبینی نیستم ،این تنها دردودلی صادقانه با تو معبود است... حال من با تو خوب است... ! حال من با تمام کسانی که در نزدیک قلبم نشسته اند ،خوب است ... کسانی که دست گرمشان هنوز امین من است ... که میخندند پا به پایم و بغض می کنند با دلتنگی هایم...و من نیز هم!کسانی که با شادی های هم شاد میشوند و با ناراحتی های هم در دل غمی را احساس میکنند...
خدایا از تو سوال دارم!تو پاسخم را بده! چرا اینقدر سبقت از همدیگر برای زشتی ها ...؟!؟ چرا اينقدر مردم براي احتکار خوبی ها خو کرده اند ...؟ و درست کنار قلبشان خوبي ها يخ زده ...؟! چرا قضاوتهای ناعادلانه گپ وگفتهای روزانه شده...؟!!
کاش گاهی یقه خودخواهی های خود را بگیریم کمی خودمان باشیم... عطر افکارمان را خوشبو کنیم ... زندگی همین لحظه هاست... لحظه هایی که دیگر تکرار نمیشوند... فرصت یکبارهء حیات تکرار نمیشود...شاید این زیستن ، بالاترین شانس باشد ...
خدایا!ایمان دارم که تو همیشه هستی! همراهم باش و نگذار تنها بمانم ... بگذار تا در سختیها با تو آرام شوم ... دلم تنگ توست....!!! خدایا همیشه با من بمان...! بودنت را میخواهم....خستگی هایم را بگیر ... دوستم داشته باش ... حرف از تو حرف از عادت نیست ... حرف از من است ... منی که دلبسته ات شده ام...
خدایا من ازتو هدیه میخواهم ... به زمین و زمینیان هدیه بده ...! برای همه ،صداقت میخواهم... چهرهء بی نقاب میخواهم ... من از تو دوستی میخواهم ... من از تو در زمین مردانگی میخواهم ... من ازتو یکرنگی میخواهم.... خنده های از ته دل میخواهم...!
بگذار حرفهایم را کامل بزنم ... !!!چه راحت میشود با واژها بازی کرد ... و چه ساده هیچکس نمی فهمد تو قسمتی از واژه ها هستی...!
و تو ای دوست اگر با کلمات دعا می کنی ، واژه هایت را از عشق پر کن و آنها را از اعماق قلبت برای خدا بازگو کن...وقتی دعا می کنی از ته دل با او سخن بگو....به پروردگارت نشان بده که حاضری با تمام وجودت حسش کنی... راحت و ساده سخن بگو و بگذارتا قلبت هر چه را می خواهد به آن مهربانترین بگوید...باورش کن...
خدایم! باورت میکنم...
من عاشق تو ام اصرار میکنم....
به تو مدیونم اعتراف میکنم....!

برچسب‌ها: محمد رضا گلزار

[ یکشنبه پنجم شهریور 1391 ] [ 11:18 PM ] [ zahra ]

[ ]