X
تبلیغات
فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
من و خاطره ها
من و خاطره ها
My Memories And I 
قالب وبلاگ
نويسندگان
به نام خدا

فردای اون روز ،بعد از تعریف کردن ماجراهای روز قبل برای مریم تصمیم گرفتم که برم سراغ درس ها...بنابر این کتاب های ریاضی و شیمی رو برداشتم و روی میز گذاشتم...از ریاضی شروع کردم اما واقعا برام سخت بود بعد از یه مدت دوری از درس ها دوباره شروع به خوندن کنم...

از اونجایی که نمی دونستم آقای خوانچه زر قراره از کجا درس رو شروع کنه،نکته های اساسی هر درس رو جدا کردم و شروع به خوندن کردم...

ساعت از یک گذشته بود و مامان برای چندمین بار بود که من رو برای ناهار صدا می کرد...

جزوه رو بستم و از اتاق خارج شدم...همه منتظر من بودند...ناهار رو که خوردم دوباره برگشتم سراغ کتاب های شیرین و دوست داشتنیِ!!!ریاضی و شیمی...

شیمی از نظر من خسته کننده ترین و خشک ترین درس بود و من هم اونقدر برای این درس کم کاری کرده بودم که با باز کردن کتاب چنان احساس خفقانی بهم دست میداد که دوباره کتاب رو می بستم و سراغ درس دیگه ای می رفتم.به همین دلیل بعد از گذشت چند دقیقه ترجیح دادم از خوندنش چشم پوشی کنم و همه چیز رو دوباره از اول با استاد مربوطه یعنی آقای لطفی نیا شروع کنم...

دوباره رفتم سراغ زیست و آنچنان غرقش شدم که نفهمیدم زمان چطور گذشت...

طبق قرار قبلی، فردای اون روز برای تفریح و دیداری مجدد و البته به اشتراک گذاشتن مطالب درسی! با مریم رفتیم بیرون ...

مریم هم مثل من داشت دوباره برای کنکور می خوند اما اون دیگه کلاس نمی رفت و خودش تنهایی می خوند و البته هر از چندگاهی هم با دختر خاله اش می رفت سر کار....

تو مدت بعد از پیش دانشگاهی تا بعد از کنکور بارها احساس می کردم شاید مریم مثل من علاقه چندانی به رفتن به دانشگاه و ادامه تحصیل نداره و هر بار که با ذوق و شوق براش از کلاس ها می گفتم و به ثبت نام تشویقش می کردم ،اشتیاق چندانی نشون نمیداد. به همین دلیل از اون به بعد سعی کردم دیگه زیاد رو این قضیه اصرار نکنم...

وارد خونه که شدم مامان بلافاصله بعد از سلام پرسید: چی شد بلاخره تونستی مریم رو راضی کنی بیاد ماهان؟؟؟

درحالی که داشتم لیوان آب خنک رو سر می کشیدم با تعجب گفتم: مامااااان؟؟؟؟ شما از کجا فهمیدی ؟؟؟

مامان قیافه ای حق به جانب و مطمئن به خودش گرفت و بلافاصله گفت بچه من تو رو بزرگ کردم!!! شما دو تا جونتون واسه هم میره! فکر کردی نمیدونم چِت شده عین اسپند رو آتیش هی بالا پایین میپری که اونم باهات بیاد آموزشگاه!

آهی کشیدم و گفتم: واقعا هم همینه! مامان هرچی بهش میگم ،میگه دوست ندارم وقتمو تو کلاس هدر بدم! می خوام خودم بخونم! منم دیدم هر بار همین و میگه دیگه اصرار نکردم، ترسیدم ناراحت بشه!

-   خوب کاری کردی! درسته شما با هم صمیمی هستین ولی مامان جان آدم از زندگی خصوصی مردم خبر نداره! شاید خانواده اش راضی نیستن، شاید از لحاظ هزینه اش مشکل داره روش نشه بگه! دیگه بهش نگو!

در همون حین بود که بابا و  محمد  وارد شدند...

شب به سرعت جای خودش رو با صبح عوض کرد و من چیزی از خواب شبانه نفهمیده بودم که ساعت زنگ زد...بعد از صبحانه تصمیم گرفتم تا سری به کتاب های عمومی بزنم... برنامه کوتاهی نوشتم و با خودم قرار گذاشتم تا اون روز رو به مرور عمومی ها و تست زدن اختصاص بدم...از بین دروس عمومی عاشق زبان انگلیسی و عربی ،که یه جورایی زبان مادری ام هم محسوب میشد،بودم...ادبیات رو هم دوست داشتم اما از زبان فارسی خوشم نمی اومد...!

اگرچه بدم نمی اومد برای عمومی ها هم کلاس برم اما واقعا توان رفتن به کلاس های متعدد رو در خودم نمی دیدم و مطمئن بودم اگر کلاس هام از سه یا چهار تا بیشتر بشه از درس زده میشم و خستگی بیش از حد مانع از پیشرفتم میشه! بنابر این به همون چند درس اختصاصی اکتفا کردم...

روزهای هفته به سرعت سپری شد و جمعه هم به پایان رسید ...

اگرچه ساعت 6 صبح بود ،اما هوا کاملا تاریک بود رنگ و بوی شب داشت...

کلاس ساعت هفت و ربع شروع می شد و من 6 از خونه راه می افتادم و راس ساعت 7 روبروی خیابون نصرت از ماشین پیاده شدم...

نزدیک آموزشگاه که رسیدم منظره ای توجهم رو به خودش جلب کرد...

ماشین سفید رنگی درست روبروی درب آموزشگاه پارک شده بود و مردی داخل ماشین به طرز کاملا عجیبی به خواب فرو رفته بود!.... از دور نگاهی به ماشین کردم و رد شدم...مرد خواب خواب بود و هیچ صدایی از خیابون بیدارش نمیکرد ...

به قدری زود رسیده بودم که درب آموزشگاه هنوز بسته بود...

گفتم ای وای نکنه امروز آموزشگاه تعطیل بوده و من خبر نداشتم!!!؟ دو سه بار زنگ در رو زدم اما کسی جواب نداد. بی اینکه متوجه چیزی باشم، سایه فردی رو روی در دیدم و دستش رو که با سرعت داشت به طرف سرم می اومد!!

جیغ بنفشی کشیدم و پریدم کنار...

بیچاره اینقدر دستپاچه شده بود که نگو!!!

گفت نترس نترس...

خوب که نگاهش کردم دیدم همون مردی بود که تو ماشینش خوابیده بود!!!

چند بار محکم به در کوبید و بعد پیرمردی اومد و در رو بازکرد!

آبدارچی بود...گفت ببخشید متوجه نشدم...وارد که شدم دیدم بله! گویا طرف صدای رادیو رو که از قضا یه آهنگ توپ هم پخش میکرد تا ته زیاد کرده  و هرچی من زنگ در رو می زدم نمی شنیده!!!

مرد جوون که گویا از مدرسین آموزشگاه بود رو به من گفت : خوبی دوستِ من؟؟؟ببخشید که ترسوندمت...!!!

گفتم نه نترسیدم...داشتم می رفتم بالا که گفت:دوست عزیز !!!

گفتم بله!؟

گفت حالت خوبه؟

گفتم مرسی من خوبم... !!

مطمئنی؟

بله خیالتون راحت!! وارد کلاس که شدم دیدم هیچکس نیومده و من اولین نفر بودم...رفتم سر جای همیشگیم...

سرم رو گذاشتم روی میز و همین که خواستم چرتی بزنم چند نفری اومدند تو کلاس و شروع کردند به شلوغ کردن و رفته رفته کلاس پر شد...

با کمال تعجب دیدم همون مرد جوان وارد کلاس شد و اون موقع بود که دوزاریم افتاد و فهمیدم ایشون همون استاد شیمی ما هستند یعنی آقای لطفی نیا!

شروع کرد به معرفی کردن خودش و از روش کارش برای ما گفت..به نظر استاد خیلی خوبی می اومد!!!

در کمال جدیت بسیار شوخ بود!! و تکه کلام معروفش دوستِ عزیز و دوستِ من بود!!

آقای لطفی نیا  درست بر عکس آقای آرام فر هم قدش کوتاه بود و هم تپل بود!! و علاوه بر اون چهره ای سفید و موهایی کوتاه کوتاه و بور داشت!

برای خودش چندتا جزوه داشت که همه نکته ها از زبون خودش توش نوشته شده بود و از روی اونها تدریس می کرد!به سرعت رفتم پایین و از انتشارات همه جزوه ها رو خریدم و اومدم سر کلاس....جلسه اول به خوبی پیش رفت.

آقای لطفی نیا درس رو با شعر و شخصیت دادن به عناصر شیمیایی و مثال های عجیب غریب و خنده دار ،توضیح میداد و اونقدر درس رو تکرار می کرد که دیگه حال آدم از درس به هم می خورد و سر کلاس احساس می کردی داری می میری اینقدر جملاتش رو تکرار کردی!!

کلاس بعدی درست نیم ساعت بعد از استراحت شروع شد...

مرد جوانی که به هر سِمتی می خورد جز معلمی، از همون لحظه ی اول با شوخی و خنده و تیکه انداختن!!وارد کلاس شد...!قد متوسط و موهای مشکی لختی داشت که جلوی صورتش رو پوشونده بود! حالت صورتش کاملا جدی بود...

بی مقدمه گفت من خوانچه زر هستم ریاضی کنکورتون با منه!!جزوه میگم می نویسید!!

کتاب آبی قلم چی رو می خرید بدون پاسخ نامه!!!!! اگه پاسخ نامه دستتون ببینم من میدونم و شما!!مثال میگم هر جلسه حل می کنید ازتون می پرسم!!!بلد نباشید عذرتون رو می خوام!!

پس سعی کنید خوب درس بخونید که هم ما رو خوشحال کنید و هم خودتون رو!!!

خیلی صاف و ساده به نظر می رسید...

اگرچه به نظر می اومد که این جدیت هم از اون جدیت های کوتاه مدت هست که برای زهر چشم گرفتن به کار میره و بعد از گذشت مدتی، شَکّم به یقین تبدیل شد و استاد مهربون  نقاب از چهره جدیش برداشت! استاد مدام ما بین درس جُک می گفت و اون رو به درس ربط می داد و مدام بین درس از یه سوژه برای خندوندن بچه ها استفاده میکرد...معلم مهربون و با احساسی بود و از دل و جون برای بچه ها مایه می گذاشت!

به نظر می رسید که آقای خوانچه زر با استاد آرام فر خیلی صمیمی بود چون تو مثال ها هم دست از سر ایشون بر نمی داشت و می گفت مثلا تو یه مسابقه من ده تا گل میزنم و آرام فر دو تا گل میزنه احتمال اینکه آرام فر ببازه چقدره؟ و بعد میگفت جوابش  سادست! احتمالش صد در صده!!! و مدام با آقای آرام فر کل می انداخت و یه جورایی سر کلاس اذیتشون میکرد .

بعد از کلاس ریاضی نوبت درس شیرین زیست بود...بچه ها سر جا با هم دعوا می کردند...یکی می گفت من اینجا بودم و اون یکی می گفت نه من از صبح اینجا بودم...من هم با دیدن اوضاع سعی کردم از جام تکون نخوردم و نیمکت رو دو دستی بچسم...همینطور که نگاهی به درس ها می انداختم ،کم کم استرس عجیب کلاس زیست هم به سراغم اومد...باورم نمی شد این منم که دارم از ترس پرسیدن می میرم!!

حالم خیلی بد بود !!!دلم شور میزد و نمی تونستم تمرکز کنم!!بچه ها هم مدام شلوغ می کردند و حرف می زدند...سعی کردم با صدای بلند درس بخونم اما انگار هر صدایی تو گوشم می پیچیدجز صدای خودم! تو همون کلافگی داشتم دست و پا می زدم که نظرم به گوشه کلاس جلب شد! دختری گوشه کلاس نشسته بود که گویا پای راستش شکسته بود و بیچاره مجبور بود اون همه پله رو بالا بیاد...دیدم داره تند و تند درس میخونه ،با خودم گفتم حتما درسش خوبه...

چند باری هم دیده بودم که استاد باهاش حرف میزد، انگار سال دومش بود که می اومد...به نظر دختر خوب و مهربونی می اومد...همزمان با ورود دکتر به کلاس ،صدای جیغ بچه ها چنان به هوا رفت که من از افکارم به دنیای حاضر پرتاب شدم! با خودم گفتم اینا چشونه؟! مگه هیولا دیدن!؟ استاده دیگه...

به نام خدا رو که نوشت ،اومد روبروی من و گفت برنامه امروز چیه؟

به روی خودم نیاوردم که از ترس رنگم مثل گچ سفید شده و با اعتماد به نفس کاذب گفتم امروز قراره درس های 2و 3و 4 دوم رو بپرسید و فصل 5 ژنتیک رو درس بدید، صفحه 11 و 12 کتاب کار هم تست داشتیم!! به علاوه تست هایی که گفته بودین هم باید ببینید!!

اینو که گفتم بغل دستیم چنان سقلمه ی بی مقدمه ای به پهلوم زد که ناخودآگاه فریادم بلند شد و بی اختیار گفتم آی ی ی ی !!

آقای آرام فر بلافاصله با تعجب برگشت و با دیدن من که دستم رو به پهلوم گرفته بودم،رو به بغل دستیم که داشت زیر لب به من بد و بیراه می گفت، کرد و گفت:

خانوم این کارِت چه معنی میده الان؟ یعنی چی؟درس نخوندی یا تست نزدی؟جرات داری بگو! چرا این بیچاره رو به باد کتک میگیری؟

اینو که گفت کلاس از خنده رفت رو هوا!! استاد با صدایی کاملا دخترونه ادامه داد : والا!!  خودش درس نخونده این بیچاره رو میزنه!! مظلوم گیر آوردی؟اگه راست میگی بیا اینجا ببینم چی میگی؟

بچه ها همچنان از دیدن دکتر تو اون حالات و با اون صدا به شدت می خندیدند و انگار اصلا قرار نبود تا لحظاتی دیگر به استقبال پرسش ملکوتی برن!

استاد خیلی جدی کلاس رو ساکت کردند و اومدند جلوتر که بچه ها رو برای پرسش صدا کنند!نفس ها تو سینه حبس شده بود و همه دست به دعا و خیره نظاره گر استاد بودند...

طی چند جلسه ای که گذشته بود غلق کار به خوبی دستم اومده بود و می دونستم که اگه از ترس سرم رو پایین بندازم حتما برای پرسش صدام میکنه و اگه شجاعانه تو چشمای استاد نگاه کنم و اعتماد به نفسمو حفظ می کردم کاری به کارم نداشت، اگرچه خیلی سخت بود و مطمئن نبودم شانس میارم اما سرم رو بالا گرفتم و صاف تو صورت استاد نگاه کردم !

استاد همه رو صدا کرد جز من!

از اینکه برای پرسش نرفته بودم خوشحال بودم و تو پوست خودم نمیگنجیدم اما طولی نکشید که از کرده خود به شدت پشیمون شدم!

بچه ها خیلی خوب به پرسش ها جواب میدادن و سوال ها یکی از یکی آسون تر به نظرم می اومدن! هر چی به انتهای پرسش نزدیک تر می شدیم احساس پشیمونی بیشتر بر من غلبه میکرد تاجایی که با خودم عهد بستم تا از این به بعد هر طور شده برم پای تخته و به سوالات استاد جواب بدم!


برچسب‌ها: دکتر مهدی آرام فر, خاطرات دکتر آرام فر, کلاس کنکور
[ پنجشنبه دوازدهم آبان 1390 ] [ 11:22 PM ] [ zahra ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

پیام من:

تنها زمان سال که هم خوبه حالت
هم با خودت درگیر حس دردی
عیده...!

(قبل از هر کاری به بخش اطلاعیه های مهم وبلاگ مراجعه کنید)
امکانات وب