فاتولز - جدیدترین ابزار رایگان وبمستر
من و خاطره ها - خاطرات من و استاد آرام فر

ادامه نده...

اینم از سوپرایز ...

ببخشید دیر شد دیگه عید نوروزه و اتفاقات برنامه ریزی نشده!


برای دیدن سوپرایز به ادامه مطلب برید


ادامه مطلب
[ سه شنبه پنجم فروردین 1393 ] [ 0:55 AM ] [ zahra ]
[ ]

چشمهاتو ببند...(آخرین خاطره ی کنکوری)

چند روزی از آخرین مراجعه ام به ثبت احوال گذشته بود و دیگه چیزی به پایان این پروسه ی سخت و طویل نمونده بود...
روز آخر شهریور بود و قرار بود فردای اون روز یعنی اول مهر برای گرفتن شناسنامه ام برم ثبت احوال و بعد خیلی زود...


برچسب‌ها: خاطرات من و استاد آرام فر
ادامه مطلب
[ پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392 ] [ 2:8 AM ] [ zahra ]
[ ]

چرا اینقدر عوض شدی؟؟؟

چند روز از آخرین روز گذشته بود...!!!

روی صندلی نشسته بودم و به قاب عکس روی دیوار زل زده بودم و با خودم به چند روز قبل فکر می کردم که منشی گفت:

خانوم فلانی...


برچسب‌ها: خاطرات من و دکتر آرام فر
ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392 ] [ 9:11 AM ] [ zahra ]
[ ]

دل ِ نازکِ من

بعد از همایش سنگین زیست نوبت به همایش ریاضی آقای خوانچه زر بود که به فاصله ی یک ساعت از همایش زیست ،تو یکی از خیابون های تهران تشکیل می شد...
برچسب‌ها: خاطرات من و آقای آرام فر
ادامه مطلب
[ شنبه چهاردهم اردیبهشت 1392 ] [ 9:27 AM ] [ zahra ]
[ ]

کنسرت شروع می شود...!

یک هفته از آخرین روز گذشته بود...

شده بودم یه آدم گیج و منگِ خالی از استرس که یه عالمه دلش تنگ شده بود!

تو اون مدت که دیگه خبری از کلاس نبود تصمیم گرفتم برای پیگیری کارهای اداری و قانونی ِ شناسنامه ام مامانم رو همراهی کنم .


برچسب‌ها: خاطرات من و آقای آرام فر
ادامه مطلب
[ جمعه بیست و سوم فروردین 1392 ] [ 11:25 PM ] [ zahra ]
[ ]

اینجا ماهان،لحظه ی خداحافظی ...

روزهای آخر به سرعت می گذشت...

همگی در تکاپوی کنکور بودیم و هر چی به روز کنکور نزدیک تر می شدیم استرس و نگرانی بیشتری به سراغمون می اومد...


برچسب‌ها: خاطرات من و آقای آرام فر
ادامه مطلب
[ پنجشنبه پانزدهم فروردین 1392 ] [ 7:57 PM ] [ zahra ]
[ ]

واقعیت تلخ جدایی


روزها به سرعت می گذشت... هوای خنک بهاری دیگه کم کم داشت جای خودش رو به گرما می داد... روزهای شیرین اردیبهشت پشت سر هم سپری می شدند و نگرانی من از طرفی بیشتر و بیشتر می شد...


برچسب‌ها: خاطرات من و آقای آرام فر
ادامه مطلب
[ سه شنبه ششم فروردین 1392 ] [ 11:24 PM ] [ zahra ]
[ ]

باید بری بیرون !

خسته و کوفته داشتم کلید رو می انداختم تو در که صدای آشنایی به گوشم خورد!

یعنی این وقت اینجا چیکار میکنن!؟؟


برچسب‌ها: خاطرات من و آقای آرام فر
ادامه مطلب
[ سه شنبه پانزدهم اسفند 1391 ] [ 6:27 PM ] [ zahra ]
[ ]

دیگه دیر شده بود!

استاد اومد جلو...نفس ها تو سینه حبس شده بود و از هیچ کس حرکتی مشاهده نمیشد....

شروع کرد به پرسیدن!

سوال اول...


برچسب‌ها: خاطرات من و آقای آرام فر
ادامه مطلب
[ یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391 ] [ 0:29 AM ] [ zahra ]
[ ]

سکوی پرتاب

جلسه ی دوم نکته و تست بود! قرار بود علاوه بر بخش هایی که تو آزمون می اومد بخش دیگه ای از درس زیست رو هم بخونیم و استاد از ما بپرسه!

برخلاف بقیه روزها، اون هفته نمی دونم چرا اصلا حوصله ی درس خوندن نداشتم و...
برچسب‌ها: خاطرات من و دکتر آرام فر
ادامه مطلب
[ شنبه بیست و هشتم بهمن 1391 ] [ 9:4 PM ] [ zahra ]
[ ]

خریداری...؟؟؟

به خدای بزرگ می سپارمتون!!

جمله ی آخرش مدام توی گوشم تکرار میشد....

چه حس بدی بود این حس دلتنگی...


برچسب‌ها: خاطرات من و دکتر آرام فر
ادامه مطلب
[ جمعه بیستم بهمن 1391 ] [ 6:19 PM ] [ zahra ]
[ ]

خانوم کجا؟

ساعت 1 بود!

کلمات جلوی چشمام رِِژه میرفتن و ادا و اطوار در می آوردن!

اوپران.... آغاز همانند سازی.....وقتی DNAپلی مراز وارد سیستم میشود....

(از سلسله خاطرات کوچک من و دانشگاه- ماجراهای من و شبنم)

قصد ندارم خاطرات دانشگاه رو شروع کنم ولی بعضی هاش رو خلاصه وار مینویسم که یادم نره!
ادامه مطلب
[ دوشنبه بیست و پنجم دی 1391 ] [ 11:2 PM ] [ zahra ]
[ ]

دیگه حرفی ندارم...

بعد از ناهار سوغاتی هام رو بهم تحویل دادن و من با شور و هیجانی مشغول باز کردنشون شدم.از قدیم گفتن لذتی که تو باز کردن هدیه هست تو هیچ چیز نیست و من کاملا بهش اعتقاد داشتم...!!( ضرب المثل من درآوردی!!!)
برچسب‌ها: دکتر آرام فر, خاطرات دکتر آرام فر, ماجراهای من و آقای آرام فر
ادامه مطلب
[ شنبه شانزدهم دی 1391 ] [ 9:53 AM ] [ zahra ]
[ ]

پشیمانی را چه سود؟!

بعد از خوردن شام  رفتم که یه فیلم خوب ببینم و شب تنهای خودم رو با خودم قسمت کنم! راستی راستی زندگیم مجردی شده بود.با خودم فکر کردم که نه تنها جالب نیست بلکه خیلی هم مزخرفه...


برچسب‌ها: دکتر آرام فر, خاطرات دکتر آرام فر, ماجراهای من و آقای آرام فر
ادامه مطلب
[ دوشنبه یازدهم دی 1391 ] [ 11:39 PM ] [ zahra ]
[ ]

من و خاطره ها!!!

وقتی رسیدیم خونه بارون کاملا بند اومده بود ...زمین نم داشت و بوی برگ درختها و چمن های خیس خورده ی کنار در، تو فضا پیچیده بود!

هوای خوبی بود اما من که بعد از مدت ها رفته بودم سر کلاس حسابی خسته بودم و دوست داشتم هرچی سریعتر بخوابم...
برچسب‌ها: دکتر آرام فر, خاطرات دکتر آرام فر, ماجراهای من و آقای آرام فر
ادامه مطلب
[ شنبه بیست و هفتم آبان 1391 ] [ 2:19 PM ] [ zahra ]
[ ]

یه دنیا خاطره!!

استاد وارد کلاس شد و همه سر جاهاشون نشستند و آماده جواب دادن به ادامه تست ها شدند...بچه ها بعد از حل کردن چند تست شروع کردن به حرف زدن و همون لحظه بود که استاد رو به بچه ها گفت: جوونا ...


برچسب‌ها: دکتر آرام فر, خاطرات دکتر آرام فر, ماجراهای من و آقای آرام فر
ادامه مطلب
[ دوشنبه هشتم آبان 1391 ] [ 5:34 PM ] [ zahra ]
[ ]

مونده تا دلتنگی!!

زنگ شیمی با همه خنده ها و سوتی های زینب به پایان رسید و ما رفتیم که یه ناهار توپ بزنیم به بدن!زینب که تو کلاس بیشتر از همه فعالیت کرده بود و فسفر سوزونده بود با اشتهای توصیف نشدنی به سمت بوفه رفت و...

برچسب‌ها: دکتر آرام فر, خاطرات دکتر آرام فر, ماجراهای من و آقای آرام فر
ادامه مطلب
[ جمعه پنجم آبان 1391 ] [ 4:50 PM ] [ zahra ]
[ ]

دوست عزیز!!

تمام شب داشتم تو خواب و رویای کلاس سر می کردم و از طرفی استرسِ خواب موندن و بیدار نشدن نمی گذاشت تا با خیال راحت بخوابم...
برچسب‌ها: دکتر آرام فر, خاطرات دکتر آرام فر, ماجراهای من و آقای آرام فر
ادامه مطلب
[ جمعه بیست و هشتم مهر 1391 ] [ 6:22 PM ] [ zahra ]
[ ]

چوب پنبه یا چوب پرده!؟؟

جمعه 14 فروردین- 9 صبح

بووووووووووووم!!!

از خواب پریدم... درد عجیبی همزمان پیچید تو سرم و ضربان قلبم رو تو مغزم حس کردم... بمب منفجر شده!؟ ملافه رو زدم کنار و با سرعت به...
برچسب‌ها: دکتر آرام فر, خاطرات دکتر آرام فر, ماجراهای من و آقای آرام فر
ادامه مطلب
[ جمعه بیست و یکم مهر 1391 ] [ 11:46 PM ] [ zahra ]
[ ]

الو...110؟؟؟

هر چی هوا تاریک تر میشد جمعیت بیشتر و بیشتر میشد طوری که دیگه جایی برای نشستن مردم نبود!

مجری برنامه که محمد سلوکی بود اومد روی سن و شروع کرد به خیر مقدم گفتن و سلام و احوال پرسی کردن...


برچسب‌ها: دکتر آرام فر, خاطرات دکتر آرام فر, ماجراهای من و آقای آرام فر
ادامه مطلب
[ یکشنبه شانزدهم مهر 1391 ] [ 7:54 PM ] [ zahra ]
[ ]